پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

422

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

به يونانى در آن يادداشت كرده بود تا براى پادشاه بطلميوس بخواند از زير چشم مىگذرانيد و باز مىخواند بدينسان به خشكى رسيدند . از آن سوى كورنيليا و ديگران از كشتى چشم به كنار دريا دوخته پيش‌آمد را مىپاييدند . و چون مىديدند كه يك دسته از پيرامونيان پادشاه روى به آنجا مىآيند چنين مىپنداشتند كه مقصود پذيرايى از او مىباشد و بدينسان اندك دلدارى پيدا مىكردند . ولى در اين ميان كه پومپيوس مىخواست دست فيليپوس را گرفته به پا برخيزد ناگهان سپتميوس شمشيرى از پشت سر به او رسانيد . هم‌چنين سالويوس و اخيلاس هر كدام زخم ديگرى با شمشير زدند . او هم دامن خود را با دو دست گرفته روى خود را با آن بپوشانيد و بىآنكه سخنى ناشايسته بگويد يا كارى سبكانه بكند به زخمها تاب آورد و بدانسان بدرود زندگى گفت : سال او اين هنگام پنجاه و نه سال و همان روز فرداى روز زاييدن او بود . كورنيليا با همراهان خود كه از كشتى اين پيش‌آمد را مىپاييد چون ديد كه بدينسان او را بكشتند چنان فريادى برآورد كه صداى او را همه در كنار دريا شنيدند و بىدرنگ لنگر برداشته با شتاب بسيار كشتى را براندند و روى به گريز آوردند . يك باد تندى هم كه از سمت خشكى مىوزيد به اين گريز آنان يارى مىنمود . اين بود كه مصريان با آنكه مىخواستند دستگيرشان سازند از اين مقصود نوميد گرديده از دنبال ايشان نرفتند . ولى سر پومپيوس را بريده و تن او را لخت بر روى ريگها گزاردند تا هر كسى كه آرزوى ديدن چنان ديدار دلخراش را داشت از تماشا بىبهره نباشد . بيچاره فيليپوس در پهلوى آن جنازه ايستاده چندان شكيبايى نمود كه تماشاييان همه از تماشا سير شدند . آن هنگام او را با آب دريا شسته و چون دسترس به هيچ پارچه‌اى نداشت پيراهن خود را به او پيچيده و اين سو و آن سو دويده سرانجام تخته شكسته‌هاى يك قايق ماهىگيرى را به دست آورد و آن تخته‌ها به اندازه بود كه براى سوزانيدن يك تن لخت بىسر كفايت مىنمود . در اين ميان كه او به اين كار پرداخته آن تخته‌پاره‌ها روى هم مىچيد ناگهان مرد پيرى از شهرنشينان روم در آنجا پديد آمد و اين مرد كه در جوانى خود زيردست پومپيوس جنگها كرده بود و او را مىشناخت از كار فيليپوس در شگفت شده پرسيد :